لمس خدا...

دنیا در مقابل اخرت.

اخرتی که اصل هست و دنیای که از فرعی ترین ها هم فرعی تر ه.

دنیای پر از فراموشی و لذت. دنیایی که خودمون راحت بهش میسپاریم و درش غرق

میشیم و اگه تلنگرهای خدا نباشه در جهالت خودمون باقی میمونیم.

دنیایی که ما درش زندگی میکنی خیلی خیالیه خیلی تهیه. این نباید شعار باشه باید

هر روز با عمق وجودت درکش کنی اون وقت شاید  بتونی اون جور که شایسته ات

هست زندگی کنی. صد سال هم نماز و روزه و دعا و مناجات بخونی اگه اخلاق نداشته

باشی هیچ کدوم اندازه ی ارزنی اون دنیا دستت رو نمیگیره .

اخلاق یعنی دلی رو نرنجونی یعنی نسبت به بنده هایی که خدا نسبت بهشون غیوره

گذشت داشته باشی. اون وقت دیگه کارت درسته. 

احساس میکنم اگه الان در همین لحظه از دنیا برم هیچ چیزی ندارم که دستم رو بگیره و

نجاتم بده . کاش خوب باشم . کاش مادرم بهم افتخار کنه .کاش براش صالح باشم...

عمقه مصیبت رو که درک کنی دستت بیشتر جلوی خدا دراز میشه. خدا انقدر مقاوم ات

میکنه که بعد از اون هرچقدر ناملایمتی ببینی به خودش فکر میکنی .

فقط یه جایی میرسی که ممکنه خسته شی از خدا گله کنی خدا هم با جون دل هرچی

بگی گوش میکنه و مطمئنی که حتی چیزای بد هم میشنوه و بعد دوباره به سمتش

میری .تو خوشحالی که پناهت میشه فقط یکی . پناهی که دیگه نمیترسی ازت

بگیرنش یا از دستش بدی.

خالم صبح زنگ زد دیشب خواب زیبایی دیده بود خیلی زیبا:

خواب دیده بود که روز تولد مادرم بوده . میگفت مادرم لباسی پوشیده بود که خیلی زیبا

بوده و یه تاج خیلی زیبا روی سرش بود .میدونست که داره با روح مادرم صحبت میکنه .

میگفت اصلا شبیه ما  نبود یه جور دیگه یه جور خیلی خاصی .شبیه ما انسان ها ی

زمینی نبود فارغ از جسم. (برای خالم مادرم مثله یه مادر بوده . 20 سال تفاوت سنی

داشتن و خالم واقعا عینه مادر دوستش داشت). خالم به مادرم میگه اگه سپهر ( پسر

کوچولوش) نبود میومدم پیشت .مادرم میگه من اینجا خیلی راحتم . خیلی راحت شدم 


خیلی جای خوبی دارم( چندین بار تکرار کرد) فقط 3 روز اول خیلی سخت بود( فکر کنم

اشاره به همون 3 روز سختی که همه بعد از مرگ تجربه میکنن در واقع روزهایی که

روزهای رسیدگی به اعمال و حساب و کتابه). همش منتظر یه نوری بودم ( انتظار و

تنهایی توی قبر( قبر برزخی) نه قبری که ما از اون تصوری داریم.

خاله ام شروع به گریه کردن میکنه و باز مادرم میگن که گریه نکن من خیلی راحتم.

و میره روی یه تخت دراز میکشه و با یه صدای لطیفی به خالم میگن که برو عزیزم برو بخواب .

خاله ام تعریف میکنه وقتی توی خواب به خواب رفتن از خواب بیدار شد. و واقعا احساس

کرده که روح مادرم رو دیده .

من خودم تصور از این خواب قطعا یه نوع رویای صادقه هست . فوق العاده زیبا بوده.فوق

العاده واقعی .( اشاره به 3 روز اول یا اومدن نور ) واقعا جالبه.

برای من کافیه که مادرم بهترین جا رو داشته باشه ولو اینکه ما پر از غم و غصه و

خستگی باشیم.

پ.ن: سه روز مهمون امام رضا شدن خیلی بهترم کرد . امام رضا خیلی سریع

جواب میده خیلی سریع . ادم یه جورایی عاشقش میشه. 

/ 9 نظر / 71 بازدید
فقط من!

خدا انشالله شادی و آرامش مامان خانمی رو به باور قلب شما بنشونه و بهتون راحتی فکر و خیال بده! خوش به حال خاله خانم که انقدر لطیف خواب دیدن... وفایی، تو هم مهربونی امام رضا ع رو حس کردی؟ آدم برای زیارت دوباره اشون تشنه تر از قبل میشه! گوارای وجودت نازنینم[گل][گل]

زهرا

خدارو شکر عزیزم... من که فکر میکنم یکی از دلایل آرامش مامانت اینه که خیالش از بابت تو راحته. زیارت امام رضا همیشه میتونه معجزه کنه.

غریبه ای دلسوخته

پرسیده بودید که در مقابل فقدان مادرم چه حسی دارم، شاید تا حدی با این شعر بتوانم جواب شما را بدهم!!! کاش میشد هیچکس تنها نبود، مادر کاش میشد دیدنت رویا نبود، مادر گفته بودی باتو میمانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جایم نبود، مادر سالیان سال با دردهایم تنها مانده ام، شاید این رفتن سزای من نبود، مادر من دعا کردم برای ماندنت ولی دستهای تو بالا نبود، مادر باز گفتی که بیا به دیدنم کاش جای دیدنت مزارت نبود، مادر وفا جان....دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایم کن!!!

رسول

باید خودم را ببرم خانه ! باید ببرم صورتش را بشویم… ببرم دراز بکشد… دلداریش بدهم ، که فکر نکند… بگویم نگران نباش ، میگذرد… باید خودم را ببرم بخوابد… “من” خسته است …!

غریبه ای دلسوخته

گاهی آدمی با یک ترانه یا آهنگ خاصی همراه می شه و با تمام وجود گریه می کنه! یه گریه ی تلخ، یه گریه ی که پر از بغضه، اما برای خودش یه دنیاست، مثل ترانه (دلم گرفته: از امین رستمی) پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون من چه دلتنگتم امروز(مادر)!! انگار از همون روزاست ، حال وهوام رنگ توئه کوچه دلتنگ توئه دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره این راه دورم خبر از دل من که نداره آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره هوای شهرتو با بوی گلاب پیچیده توی اتاقم مث خواب داره بد جوری غریبی می کنه آخه جز تو دردمو کی می دونه(مادر)!!.......... (حداقل ارزش یکبار گوش کردنش را داره!)

غریبه ای دلسوخته

دنیای عجیب : روزهای جمعه که بر سر خاک مادرم می روم، در قبرستان یک حس خاصی پیدا می کنم، شاید تمام کسانی که آنجا می آیند این حس را لمس می کنند، آنجا دیگه لباس مارک دار، فرشهای گران قیمت ابریشمی و...معنا نداره !!آنجا دیگه بوی عطرهای گران قیمت ، معنا نداره!! آنجا بوی فضاش ، بوی مرگ و پایانه!! آنجا فرشش خاک و خاکه!!! آنجا همه تقریباً یه جورند یه درد مشترک دار ند، نه تنها برای عزیز از دست رفته خود گریه و زاری می کنند، بلکه با دیگران هم احساس همدردی می کنند ، دعا می خوانند و..... اما افسوس که وقتی از آن محیط خارج می شویم باز مادیات ارزش پیدا می کنند، باز خیانت، فریب و دروغ ارزش زندگیمان می شود!!! دیگه اشکهای دیگران برایمان معنا نداره !!.... آه ! چه دنیای عجیبی داریم!؟ .... چه غافلیم از خیلی چیزها!؟.......

لیلا

وفا جان مادرت به آرامش رسیده. روحشون شاد[گل] همین خوبه که می دونی مادر عزیزت جای خوبی هست. کجا بهتر از بهشت! [بغل][ماچ]

غریبه ای دلسوخته

بچه که بودیم: بچه که بودیم تو جمع گریه می کردیم، بزرگ که شدیم در خلوت خود گریه می کنیم! بچه که بودیم خدا در قلبمان جای داشت ، بزرگ که شدیم خدا را فقط در زبان داریم! بچه که بودیم در آغوش مادر آرامش می گرفتیم، بزرگ که شدیم دیگر آرامشی نداریم! بچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم، بزرگ که شدیم چقدر دلتنگیم! بچه که بودیم همه را 10 تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم دیگر معنی دوست داشتن را نمی فهمیم! بچه که بودیم بهار و بوی عید را دوست داشتیم، بزرگ که شدیم پاییز و بوی نم باران را دوست داریم! بچه که بودیم سرگرم بازیهای کودکانه بودیم، بزرگ که شدیم گرفتار بازیهای سرنوشت شدیم! بچه که بودیم در دفتر مشقمان می نوشتیم مادرآمد، بزرگ که شدیم در دفتر سرنوشت نوشتیم مادر رفت! بچه که بودیم تنها نبودیم، بزرگ که شدیم تنها، تنها، تـــــــــــــــــــــــــــــــنهاتـــــــــر شدیم!

هیچ کس

آخه بدبختی اینجاس که این دنیا لذت هاشم به معنای واقعی لذت نیست!!!پس ما واقعن چرا انقد زمین گیر شدیم؟!! دلمون ب چی خوشه؟ ولی خیلی قشنگ نوشتی سارا...این که به یه جایی برسی که جز "خدا" نبینی...و حتی در نهایت سختی ها هم فقط و فقط به خودش متکی باشی...این خیلی قشنگه و یه ایمان قوی می طلبه... همون طور که زینب سلام الله علیها ، ندید به جز زیبایی...