مصیبتی  سنگین ناگهان بر سرت فرود می اید 

انقدر سنگین است که نباید درکش کنی اگر تقلا به درکش کنی بی شک جنون گریبانت را

میگیرد.

وقتی دچارش میشوی خودت را میسپاری به زمان .حرفهای اطرافیان را برای خودت تکرار

میکنی بلکه کمی ارام شوی " تقدیر چنین بود" . " مادرت جایش قطعا خوب است" " این

بخشی از زندگی توست باورش کن" .

لحظات سخت و جانکاهی را میبینی ولی نمیتوانی از شدت درد اشک بریزی . مادرت را

بی هوش میبینی در حالی که اطرافیان از بودن و زنده ماندش قطع امید کرده اند .باران

شدت گرفته در شهر امل . همان جایی که مادرت به هوای فقط دو روز تفریح به انجا سفر

کرده بود .

تا دیروز فکر میکردی مادرت فقط دو روزی بی هوش است و روز سوم به هوش می

اید پایت را که میگذاری در این شهر در ان بیمارستان که به راستی برایت جایی است

نفرین شده صورت هایی ویران را میبینی .پدرت را در حالی که زار میزند . چشمانت

سیاهی میرود مگر بر سر مادرم چه امده است؟ تا به حال انقدر از خود بی خود نشده

بودی گویی تو هم زمان مرگت نزدیک است . 

التماس پرستاران را میکنی که بگذارند برای 1 دقیقه مادرت را برای اخرین بار ببینی .

میگویند کمای عمیق . ولی دروغ میگویند . حقیقت " مرگ مغزی " است. همیشه پیش

خودت خیالت راحت بود که اتفاقات ناگوار از ان کسانی است که  امکاناتی در اختیار

ندارند . ما که خیالمان راحت است بهترین بیمارستان ها بهترین امکانات و بعد هم

بهبودی . با پول همه چیز بر وفق مراد است.

ناغافل خدا به تو نشان میدهد نه پول نه بهترین امکانات هیچ چیز بهایی ارزش ندارد

وقتی من نخواهم .

مادرت میرود شمال . میرود جایی که از شهر 4 ساعت فاصله دارد . درون جنگل خدا

.میرود به شهری که بهترین بیمارستانش تشخیص نمیدهد مادرت سکته مغزی کرده

است .و به دلیل شرایطش نتوانی به تهران به بیمارستانی مجهز حتی به شرط هلی

کوپتری با همه ی تجهیزات پزشکی   انتقالش دهی . ان لحظه خدا می خندد و میگوید میبینی بنده من ؟ همه دنیا را هم که زیر رو کنی حریف

نمیشوی تا من نخواهم . مادرت جلویت پر پر میشود . با التماس برای 1 دقیقه به ای

سی  یو میروی پاهایت سست سست است به دنبال مادرت میگردی سرت را

میچرخانی که ببینی نفست کجا به خواب رفته. پیدایش میکنی . نمیشناسیش. مگر

میشود؟ این مادر من است؟ دور چشم چپش حلقه ی بزرگ کبودی است . موهای

زیبایش را کوتاه کوتاه کرده اند . زجر اور است .هیچ کس نمیتواند بفهمد که چقدر مصیبت بار

بود دیدن صحنه ای که هیچ گاه در تصورت نمیگنجید . دلت میخواهد تو به جایش بمیری

.دیوانه میشوی و همچنان نمیتوانی اشک بریزی . بیرونت میکنند حتی نمیتوانی برای اخرین

بار دستانش را بگیری ای خدااااااااااااا ای خدااااااا فقط از شدت رنج و مصیبت همین را

میتوانی بگویی . شب شده به زور راهیه تهرانت میکنند .زن دایی میخواهد ارام ارام خبر فت

مادرت را بدهد و تو قبل از هر چیز فهمیده ای . همه ی این درد ها را میچشی و باز هم

نمیتوانی بگریی. میدانی طوفانی درونت بعد ها به پا خواهد شد . خودت را میسپاری به

روزها . روز خاک سپاری . خودت را میسپاری به لحظه ها لحظه ی باز کردن کفن مادرت و برای اخرین بار

دیدن صورت زیبایش . دلت میخواهی بمیری با همه وجودت .خودت را میسپاری به ختم به هفت به رفتن سر خاک

مادرت غافل از اتفاقاتی که درونت در حال رخ دادن است همان طوفان . نزدیک است همان جنون . 

 باور کن طوفانی است سهمگین این فقدان. تو را نابود میکند تا  تو هم به او بپیوندی . سلول های بدنم همه تمنای وجودش

است .تا من هم به او نپیوندم ارام نخواهم گرفت . میدانم نزدیک است روز وصل من . میدانم ...

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رسول

واقعا تسلیت می گم درد بزرگیه ولی خدا دلتو انشالله پر صبر کنه

مارال

سلام از وبلاگ دوستانم با وبلاگت آشنا شدم عزیزم خیلی سخته حتی فکر کردن بهش تلخ اما باور کن می گذره باید قدرت تحملت و بالا ببری خدا بهت صبر بده گلمممممم[گل]

امین

[ناراحت] [گل]

فقط من!

تجربه دردآوریه [نگران] خودت رو در آغوش خدا آروم کن و به این واقعیت فکر کن که مادر الان در جایی بهتر و راحت تر و در جوار محبت پروردگارش که از همه مهربونتره ؛ زندگی میکنن... وفای عزیزم دائم به خودت یادآوری کن که خدا ، بنده هاش رو از همه اطرافیان اون بنده بیشتر دوست داره و اگر شما راحتی و شادی مادر مدنظرت هست بیش از تصورت خدا براشون مهیا کرده و انشالله متنعم و ماجور دارن زندگی میکنند...

fatemeh

[گریه][گریه][گریه][ناراحت][گریه][گریه][گریه]

مامان

روحشان شاد ....یاد و خاطره شان برای همیشه زنده ...... درد سنگینی است درد مرگ .....ارزوی قوی بودن و صبر می کنم براتون ....کاملا درکتون می کنم :((((

مژگان امینی

خیلی سخت است .من بعد از فقط ده ساعت توی آ ی سی یو مادرم را نشناختم و دنبالش می گشتم ! بالاخره همه ی ما خواهیم رفت این قدر دنبالش نباش .