همه جا نوشت

وقتی چند روز پی در پی ننویسی حرفا انباشته میشن.ضررش اینه که از اون حالت طبقه

بندی شده بیرون میان و با هم ترکیب میشن و توی سرت به صورت مبهم

میچرخن.سعی میکنم مبهم ننویسم اما فقط سعی میکنم:

حرف اولم: دوباره نشد برم اونجایی که مدت هاست منو اسیر خودش کرده به خاطر چند

تا چیز کوچیک و بی اهمیت مجبور شدم از تصمیمم برگردمو به اونجایی که یه مدت شده

بود دلخوشیم نرم.البته همش کوچیک نبود .یه سری چیزهای بزرگ هم داشت.وقتی

توی حالت عادی  با یه سری ادم با عقاید مخصوص به خودشون که برای تو حالت بدی

ایجاد میکنه نتونی کنار بیای هم سفر شدن تو با اونا به قیمت عذاب یه هفته ای هست

انگار.وقتی من اون شهر مقدس رو با دید مخصوص به خودم میبینم و اکثریت با یه دید

دیگه .وقتی مجبور باشی طبق خواسته ی اونا رفتار کنی ادمهایی که سر تا پا برات غیر

قابل تحمل هستن مطمئنا همه ی این چیزا دست به دست هم میده تا رایت زده بشه و

باز هم قسمتت نباشه.دست خودم نیست به چیزی معتقد شدم که از قضا بین اونا

مشترک در اومده. این از این.

حرفهای بعدی: فرصت طلایی و  به طبع اون اینده ی قشنگی رو پیش روم میبینم که اگه

کمی تا قستی زرنگ باشم به راحتی این فرصت طلایی رو میقاپم و  البته که به کمک و

لطف خدا .لحظه به لحظه ی زندگیم رو مدیون لطف خدا هستم.فقط باید هوشیار بود و

واقع نگر و محکم.پس اینجا یه بسته ی رشدی کامل رو پیش رو دارم.میشه گفت اگه این

فرایند به خوبی بگذره میتونم  هوشیاری و واقع نگر بودن و محکم بودن رو توی خودم

تقویت کنم.اینجاست که وقتی یه اینده ی شفاف رو پیش روی خودم میبینم مطمئن

میشم که دارم قدمهام رو درست بر میدارم.

ادامه ی حرفهای بعدی: یه انسان چند تا بعد داره .بعد های مختلف توی شخصیتش.پر از

پتانسیل و پر از استعداد.بدجور دارم خیانت میکنم به ابعاد دیگه ی شخصیتم.بهشون

توجه نمیکنم و اکبند نگهشون میدارم.از این قضیه اصلا راضی نیستم.استعداد هام رو

بی توجه ردشون میکنم.یه بعدی رفتار میکنم اگه قراره لذتی ببرم عمیقا لذت نمیبرم.تا

میام یه کار تازه ای رو شروع کنم سریع منصرف میشم.انگیزه های درونی ام کم شده و

اکثرا انگیزه هام بیرونی شده.باید با استادم صحبت کنم اینجوری نمیشه پیش رفت.

در اخر: به نیازهام بی توجه میشم. برای رشد کردن و بزرگ شدن باید از سطح نیازهای

مادی بیرون اومد.به عقیده ی مازلو اول باید نیازهای ابتدایی براورده بشه تا بتونیم

ازشون بگذریم.ولی من میگم نکته همین جاست: ادم بودن و ادم موندن رو همه

بلدن.نیاز داشتن و براورده کردن نیازها به هر قیمتی از دست همه بر میاد این وسط کی

از همه جایگاهش بهتر میشه و رشد میکنه؟

کسی که در صورت براورده نشدن هم باز بتونه به مرحله خودشکوفایی برسه.میدونم

ارمانیه ولی امکانش هست. 

پ.ن: امروز عجب میشد بوی بهار رو حس کرد.اگه بعد زمستون بهاری نمیومد قطعا و

مطمئنا همه دچار افسردگی میشدن فقط این وسط یه چیزی باقی

میمونه: 1 سال دیگه از عمر من گذشت و چه بیهوده گذشت و چیزی به جز اه و افسوس

برای وقت ها و انرزی هایی که میتونستم ازشون درست استفاده کنم و نکردم برام باقی

نگذاشت.شکوفه ها رو که میبینم از کفر به قرب میرسم.

/ 3 نظر / 10 بازدید
محمّد

عجب بوی بهاری... بازم برف اومد که!

فقط من!

تجربه نشون داده همهی نیازها مهمن ! البته درجه ی اهمیتشون در هر مرحله ای متفاوت با باقی مراحله... انشالله در مسیری که هستی همیشه مسیر رو روشن و واضح ببینی [گل]

بهزاد منفرد

وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن یجورایی مثل خودتم دوست دارم باهام تبادل لینک داشته باشیم خبرشو بهم بده