ندانستن...

نمیدونم چرا انقدر سکوت کردم.چرا حرفهام انقدر سنگینی میکنه رو دلم.دوباره روزه ی سکوت و اون هم نا خواسته.زندگیم دچار  یه خلا شده و نمیدونم چیه.انگار با وجود اینکه همه چیز داری ولی هیچ چیز نداری .هیچ چیزی ارضات نمیکنه.مشکل همیشه ی من .اینکه نمیدونم واقعا به چی احتیاج دارم.هنوز که هنوزه خودم رو نشناختم و این بدترین چیزه.یه موقعی فکر میکنم اره این همونه که من بهش احتیاج داشتم اما بلافاصله سر خوردم میکنه.تمام این روزهای من هم شاید پر از سرخورگیه.پر از ندانستن ها و نشناختن ها.شاید از خدا دور شدم ...(این قلبم رو به درد میاره).احساسم مثل کسی هست که تمام خوشی های عالم رو میچشه اما راضی نمیشه فقط به خاطر اینکه شاید اون لحظه خدا رو حتی برای چند لحظه فراموش کرده.(خدایا این بدتر از بده)زندگی من هم مثل همه ی ادم ها گاهی پر از فراموشیه.فراموشی و فراموشی و بعد پوچی و بعد انحطاط.حالم گفتنی نیست و من همیشه فراموش کردن این حال بد رو به دست زمان میسپارم در حالی که هیچ وقت نخواستم حلش کنم .شاید این مشکل تا وقتی خودم رو بشناسم طول بکشه و شاید وقتی خودم رو شناختم بتونم بهتر زندگی کنم.شناختن خودم و بعد شناختن خدای خودم...

 

پ.ن :نوشتن و صحبت کردن انسان رو تخلیه میکنه.این هم یه جور تخلیه روحی بود.

پ.ن:خیلی مغشوش نوشتم به حساب مغشوش بودن ذهن بگذارید.خیال باطل

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
رندك

درد مشترك [گل]

محمد

اتفاقا اصلا هم مغشوش نبود این درد مشترک همه ی آدم هاست که خیلیا با مشغول کردن خودشون فراموشش میکنن مثل اینکه مسکن بخورم تا درد رو نفهمم و ندونم که باباجون درد که خوبه نشون میده جایی یه چیزی درست نیست بیشتر آدمها هم بدون اینکه بدونن چی میان و میرن خیلی ها هم دنبال اون دلیل عالی میگردن و خوشبحال اونایی که پیداش میکنن سعادت واقعی

رندك

جاي خيلي باصفاي نيست ... تا بخوام خونده بشم اما مهمون پشت در ميشه درو باز نكرد بفرماييد [گل]

رندك

شما لطف داشتي [گل] بازم به ما سر بزن ...