مرداب نه مرداب

من همونم که یه روز


می خواستم دریا بشم


می خواستم بزرگترین


دریای دنیا بشم


آرزو داشتم برم


تا به دریا برسم


شبو آتیش بزنم


تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم


زیر آسمون پیر


اما از بخت سیاه


راهم افتاد به کویر
چشم من


چشم من به اونجا بود


پشت اون کوه بلند


اما دست سرنوشت


سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم


خاک منو زندونی کرد


آسمونم نبارید


اونم سر گرونی کرد.

مرداب شدن برای یه برهه از زندگیه. کی گفته مرداب شدن بده؟ اصلا با مرداب شدن یاد

میگیریم مرداب نباشیم و روان باشیم .همه ی ادما پتانسیل مرداب شدن رو دارن اصلا یه

جورایی براشون مفیده به شرط اینکه ازش درس بگیرن .اشکال نداره دوباره مرداب بشن

اما مرداب باقی نمونن چون زندگیشون بسته به مواج بودنشونه.

"موجیم که اسودگی ما عدم ماست."

اگه زندگی پر از موج های بزرگ و کوچیک نباشه چه جوری میتونیم رشد کنیم.؟

باید یاد بگیریم از چاله های زندگی بیرون بیایم اگه بیفتیم و بلند نشیم تا ابد زیر منت اسمون و خاک میمونیم.میشیم یه اسیر نیمه جون.

خورشید از اون بالاها


زمینم از این پایین


هی بخارم می کنن


زندگیم شده همین

سر نوشتم همینه


من اسیر زمینم


هیچی باقی نیست ازم

واین یعنی مرگ واقعی...

امید که مثله موج قوی باشیم ...

 

پ.ن: خدایا به خاطر همه ی خوبیهات شکر.

/ 2 نظر / 11 بازدید
فقط من!

نگاه جالبی بود به مرداب ! شعر ها خیلی بامزه بود... موفق باشی عزیزم[گل][گل][گل]

رسول

همچین بگی نگی آب و هوا وبلاگت به کل عوض شده موضوع و قالب و . . .شایدم خودت!