زن درون من _

الن عزیز پیشنهادت واقعا خلاقانه بود. حس خوبی بهم میده این کار. انگار که ادم سعی میکنه ناخوداگاهش رو بیاره بیرون .منم که عاشقه این کارم .زبان. ممنونم ازت


(جنسییتتون فرقی نمی کنه این یه بازی وبلاگی هست که بهش دعوت شدین...زن یا مرد درون شما چه شکلی هست...؟اگه وب ندارین از زن یا مرد درونتون تو کامنت ها بنویسید)


از اون جایی که  خیلی نوستالزی بازم  به همین خاطر همیشه دوست داشتم توی دهه

ی 50 یا 60 زندگی میکردم. توی یه خونه ی قدیمی . از اون خونه های قدیمی که گلی

ترقی توی کتابش توصیفش کرده همون خونه ای که دوران کودکی اش رو توش زندگی

 کرده .از اون خونه ها که وسطش یه حوض آبیه و دور حوضش پر اطلسی و شمع دونی.

همیشه دلم میخواست تویه یه همچین خونه ای زندگی میکردم. تابستونا توی حیاطش

بازی میکردم با هم بازی هام. از همون خاله بازی ها. نوجوونی ام رو توی همین خونه

میگذروندم. عصرهای تابستون میرفتیم توی حیاط . مادرم با ابپاش اطلسی ها و شمع

دونی ها رو اب میداد و روی زمین خاک زده اب میپاشید و منم مست بوی اطلسی و

خاک اب زده میشدم و هر دومون منتظر میشدیم تا اقا جونم از سر کار بیاد ( دلم

میخواست بابام از این حاجی های بازاری باشه نیشخند). 

شب شام و روی تخت توی حیاط زیر اسمون پر ستاره میخوردیم . با خواهر و برادرم. دلم

میخواست یه خواهر کوچکتر و یه برادر بزرگتر داشتم. از همون برادرا که خیلی هوای

ابجی شون رو دارن . دلم میخواست یه عالمه همسایه ی

باحال سنتی داشتیم از اونا که کلا تو کار خیرن . همش نذری درست میکردن برامون می

اوردن . ما هم تو حیاطمون نذری درست میکردیم . بعد نوبتی شعله زرد هم میزدیم و

یواشکی از خدا میخواستیم چیزهای خوب خوب بهمون بده( چیزهای خوب خوبم که

برای دخترای دمه بخت 20 سال پیش حتما شوهر خوب بودهزبان)دلم میخواست

عشقهای جوونی ام هم ساده و پاک بود . از همون عشقهای کلیشه ای که پسره پاک و

با حیای  همسایه عاشقه دختر همسایشون میشه . از همونا که تو فیلم ها نشون

میدن پسره نذری میبره و با یه شرم و حیا منتظر میشه تا بیان درو و باز کنه و چون از

قضا کسی خونه نیست دختر افتاب مهتاب ندیده ی حاجی مجبور میشه چادر گل گلی

اش رو سرش کنه و بره دمه در. بعد بپرسه کیه؟ 

پسره همسایه که خیلی اقاست و با حیا خیلی مودب بگه براتون نذری اوردم. بعد دختره

در و تا نیمه باز کنه  و نذری رو بگیره و تشکر کنه . و بگه اگه چند لحظه وایسید براتون

ظرف و میارم . پسر همسایه هم بگه نه حالا باشه ولی قبل از اینکه اون این حرف رو زده

باشه شما دوییده باشید تو خونه و ظرف و خالی کرده باشید و برگشته باشید تو حیاط.

برای اینکه ظرف خالی نباشه هم یه مشت گل یاس بریزم تو ظرف و بدم دست پسر

همسایه. همونی که تعریفش رو از مامانش کلی شنیده بودم یواشکی  وقتی که داشته

برای مامانم تعریف میکرده و یه جورایی خاستگاری میکرده .خلاصه که   اقا پسرم که یه

نظر شما رو دیده ازتون  خوشش اومده و این کار رو یه نشونه دونسته واسه اینکه منم

راضی ام . (بخوام بگم یه رمان عاشقانه میشه )
زبان
دلم میخواست ظهر ها  از مدرسه گشنه بر میگشتم و توی راه به این  فکر میکردم که

نهار چی داریم؟  نزدیک خونه که میشدم تا زنگ و بزنم بوی قرمه سبزی مامانم همه ی

کوچه رو پر میکرد.

دلم میخواست از اون دخترایی بودم که از هر انگشتشون یه هنر میریخت .( گلدوزی و

خیاطی و اشپزی : شده برام ارزو)
نیشخند
بعد مادرم هی نصیحتم کنه که زن باید کد بانو باشه از هر انگشتش یه هنر بریزه. زن باید

زن باشه براش شوهرش. زن باید زنیت داشته باشه .از این حرفا بزنه و من دلم بریزه

پایین و برم تو رویا و یاد پسره همسایمون بیفتم که قراره جمعه شب بیان خاستگاری
خنده
( از اون پسر حاجی های باحال که پر از جربزه ان و مرد عمل )

خلاصه که زندگیم پر از همین خوشی های کوچیک بود و خالی از هر چی تکلف و تجمل

و تکنولوزی. همه ساده بودیم. همه با هم مهربون بودیم...

ولی حیف که تقدیر ما از پیش نوشته ...
لبخند
 زن درون من یه زن پر از حس های ساده و پر از دلخوشی های کوچیکه...
 
 
 
 
 
 
 
 

/ 5 نظر / 10 بازدید
عادل

خیلی متن صمیمی بود[گل][لبخند]

جرم شناس

عزیز دلم چقدر قشنگ نوشتی چه دل پاک و زندگی بی غل و غشی داره زن درونت البته از نظر صداقت و زیبایی احساسات دقیقا مث خودته وفا جونم[قلب] چقدر دلم ازین عشقا میخواد..نگاه های دزدکی...فکر کردن های یواشکی...انتظارهای شیرین واسه دیدن همدگیه تو کوچه یا بقالی محل...فکر کن وفا...کاش همیشه عشقا این شکلی میشد...[رویا]

زهرا

با این که خیلی ساده بود زن درونت ولی پر بود از حس آرامش.. از اون زن هایی که تو هر خونه ای باشن خونه رو پر میکنن از حس آرامش و امنیت...

لیلا

چقد ساده بود زن درونت و واقعا چقدر قانع! چه دلخوشی های کوچیک و قشنگی[قلب] اما یه چی بگم؟! یه جاهاییش شبیه فیلم هندی بود وفا جون! یا فیلم های کلاسیک ایرانی![نیشخند]

اشک بی جواب

به صورت تصادفی وبلاگتونو دیدم. متن آخری رو خوندم خیلی قشنگ بود. همون احساسی رو که خودم در قدیم داشتم و هنوزم آرزوی تکرارشو دارم. به خونه قدیمی با دیوارای کاهگلی که کنارش بوته های یاس و نسترن باشه با کف آجر فرش که با آب پاشی بوی خوش خاک با عطر یاس و نسترن مشاممو نوازش بده....ببخشید خیلی پر حرفی کردم . بازم ممنون از متن قشنگتون