به سوی تو...

ساعت 11:34 دقیقه پنج شنبه شبه سال 1391.نمیتونم بخوابم.یکم اضطراب دارم.نزدیک 2 ساعت دیگه باید بریم فرودگاه.دل تو دلم نیست.وقتی میخواستم امشب از مادر بزرگم خداحافظی کنم مادر(مامان بزرگم)گریه کرد یه لحظه منم بغضم گرفت انگار تازه دارم باور میکنم کجا دارم میرم.هیچ ذهنیتی از حس و حال اونجا ندارم اما خیلی خوشحالم که اهسته اهسته دارم نزدیک میشم به روزهایی که قراره کنار خانه ای باشم که میگن خانه ی خداست.خدا خدا خدا دارم بهت نزدیک میشم به خونت به جایی که بیشتر میتونم حست کنم اگرچه همیشه توی قلبمی  کنارمی...دلم میخواد وقتی اونجا دستمو به طرفت دراز کردم دستمو بگیری فشار بدی و بگی چقدر بهم نزدیکی منم بگم به اندازه ی تمام روزهایی که ناخواسته فراموشت کردم بهت نزدیکم.اه خدا خدا خدا ...کاش تمام این جمله ها اسم تو بود.اسم تو بود و یاد تو بود و شناخت تو بود کاش کاش کاش ایمان تو بود.

با سبد سبد دل تنگی و شوق به دیدنت می آیم

برای لمست ....برای حس بودنت....برای به آغوش کشیدنت

 شور و شوقی وصف ناپذیر برای دیدارت  

به دور از همه ی باید ها نباید ها

به دور از همه ی تعلق ها

رهاتر از هرچه رها

فقط یک روز به لمس عشق مانده

و خواب با چشمانم غریبه است

و امان از دل 

که مدام بی قراری می کند

مرا یارای آرام کردنش نیست      

به قلم مجنون

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Farahnaz

............@@@ ............@@@@@@@@@ ...............@@@@@@@@@ ....................................@@ ....................@@ ....................@@@ ....................@@@ ....................@@@ ....................@@@ ....................@@@ ......................@@ .................................................. @@@...............................@@@ @@@................................@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@ ...@@@@@@@@@@@@@@ ..................@@...@@ ..................@@...@@ ......................@@ ......................@@ ............................ ...............@@@@ .............@@.......@ ................@@@@@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ ............................@@ .............................. نظر یادت نره

یک پیر

سلاااااااااااااام دختر ناز نازی خودم .مرسی مهربونم .ایشالا که قبول باشه بو هت خوش گذشته باشه. ایشالا که هر چی از خدا میخوای بهت بده وفا جونم [ماچ]

بابایی

هی پروانه کوچک حتما راهت را گم کرده ای وگرنه من که دشت شقایق نیستم

امین

من بهت گفتم قبول باشه ؟؟؟ در هر صورت خوش به حالت .. قبول باشه

سیب

وایییییییییییی خوش به سعادتت...

alone2

با تمام وجود گناه كرديم ... اما نه نعمتش را ازما گرفت ? نه گناهان ما را فاش كرد ...اگر اطاعتش كنيم چه مي كند ؟ .............................................................. [ناراحت][ناراحت][ناراحت][ناراحت]

مریم

زیارت قبول حاج خانم [لبخند]

هیچ کس

به اندازه ی تمام روزهایی که ناخواسته فراموشت کردم بهت نزدیکم.[دست]خیلی خوب بود... ای کاش که هر روزمون همین طور پر از حس و حال نزدیکی به معبودمون باشه.

محمّد

یار با ماست،چه حاجت که زیادت طلبیم... تصادفی دارم قسمتای مختلف وبلاگو باز میکنم. چه تصادف دلنشینی. دلنوشته های یه عاشق،قبل دیدن اثر معشوق. منم اون چهاردیواری سیاه رو دیدم،به چادر مشکی پر وقارش دست کشیدم، پیمان الست رو تجدید کردم، ولی حیف که خیلی زود دوباره یادم رفت و شدم بنده ی شیطان... امیدوارم تو بقیه ی قسمت ها، از سفرت هم چیزی نوشته باشی