تراوشات ذهنی من به یکباره...
ن : وفا ت : یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ ز : ٧:٥۸ ‎ب.ظ

دوباره وقتی به یادم میاد دلم گرم میشه. چیزهایی که هنوز با فکر کردن بهشون لبخند

به لبم میشینه.احساس میکنم هنوز زندگیم قشنگی های خاص خودش رو داره.

تعدادشون کمه اما واسه دلگرم کردن من کافیه. چیزهای پیش پا افتاده ای  هنوز هست

که زندگی رو برام قشنگ میکنه.الان در این لحظه یه دونه از اونا یادم اومد و دلمو گرم

کرد و سایق من شد تا بیام تو وبلاگم و فقط بنویسم .توانایی اون رو ندارم که راجع به

این چیزی که به ذهنم اومده حتی یه خط بنویسم هدفم فقط ثبت اون حس هست  ثبت

این لحظه که بعدها که دوباره دلم گرفت بیام اینجا و این مطلب رو بخونمو و یادم بیاد که

هنوزم میشه از زندگی لذت برد. یادت باشه یادت بیاد الان الان الان یه حسه خوب داری

.ثبتش کردی؟ خوبه خیالم راحت شد. وقتی بزرگ میشی حس های خوبت رو دیگه باید

بقاپی و بگی اخجون بلاخره سراغم اومد .باشه باشه همون یه لحظه هم کافیه. من ادم

قانعی هستم مگه منو نشناختی؟

احوال خوب من: خیلی وقت بود که بهم سر نزده بودید.چرا منو یادتون میره؟ اگه منو

یادتون بره اونوقت منم زندگی رو یادم میره اونوقت اگه زندگی رو یادم بره رفیق حس های

بد میشم همون ها که شما ها باهاش دشمنید. شما ها که دسترسی بهتون اسونه

میتونم راحت پیداتون کنم توی یه سطر کتاب روی یه قطعه ی موسیقی توی یه حرف

قشنگ پس چرا کم نصیبم میشید؟ جلو چشمید توی گوشمید اما درکتون نمیکنم.

هستید اره نمیگم نیستید اما قدرت ادراک من ضعیف شده.

_ میتونی دلیل علمی برام بیاری؟ ا

_ اره هزار تا دلیل علمی برات میارم.

_ میتونی دلیل غیر علمی برام بیاری؟

_ اره ولی کم.

_ اخه چرا کم؟!!

_ فکر کردی دلیل غیر علمی مفته که برات هی بیارم؟

_ باشه باشه همونم خوبه.

_ بدو بیا در گوشت بگم تا منصرف نشدم

_ باشه باشه اومدم.

_ اینا که همش یه سری شعر بود که در گوشم زمزمه کردی. تازه با این شعر هایی که

گفتی یعنی خیلی اوضاع خوب نیست. میخوای منو از زندگی نا امید کنی؟

_ خیلی نادونی. اخه  چرا نمیخوای واقعیت ها رو قبول کنی! چرا انقدر انکار میکنی؟

 اخه چرا با خودت اینجوری میکنی؟

_ وا تو کی هستی؟ جنی یا پری؟

_ هنوزم نفهمیدی؟ من ناخوداگاهتم. من غم های فرو خوردتم . من حرفهای نگفته ات

هستم .من همه اون لحظه هایی هستم که بغض کردی و نتونستی غمت رو به کسی

بگی. نتونستی بگی خیلی داغونی. خیلی له ای. دلم برات میسوزه طفل بیچاره ی

من!

_ چند سالته؟

_ من از اون روزی متولد شدم که تو حس کردی تنهایی. همون لحظه ای که با خودت

گفتی باید قوی باشی تا بتونی زندگی کنی. همون لحظه ای که با خودت گفتی اشکال

نداره دیگران چه رفتاری دارن اشکال نداره هیچ کس نمی فهمه تو رو .تو باید زندگی

کنی. باید بزرگ بشی .باید رشد کنی این وسط مهم نیست سر عواطف و احساسات تو

چی میاد . چون تو قوی هستی.کسی که قوی هست دیگه عواطف و احساسات براش

قابل کنترله.

_ چرا نمیگی چند سالته؟

_ تحملش رو داری؟

_ از سن نوجونی که رد شدی. وقتی عاقل شدی.

_ یعنی تو انقدر وقته با منی؟

_ اره طفل بیچاره ی من.

_ خودت طفل بیچاره ای .خودت بچه ای.

_ هنوز هم انکار میکنی ؟ تا کجا میخوای پیش بری؟

_ نمیدونم شاید یه روز همه چی رو برات بگم.

_ من همه چیز رو میدونم. همین دونستن زیاد من داره کار دستت میده. حجم من پر

شده .برای همینه که قدرت ادراکت مختل شده. من دارم سر ریز میکنم. تو داری سنگ و

سخت و سفت میشی. داری یخ میزنی. داری پیر میشی! نا خوداگاهت داره کار دستت

میده استادم فروید گفته.

_ اهااای. قرار شد بحث رو علمیش نکنیا.فروید کیه؟ من فقط خودمو میشناسم.اگه

خیلی زحمت بکشم تو رو .پس فروید و مروید رو بذار کنار.

_ باشه بابا حالا چرا ترش میکنی.؟!!!

_ پس یعنی تو میگی باید ناخوداگاهم رو خالی کنم تا حالم خوب بشه؟

_ اره ولی فقط این کافی نیست. باید یاد بگیری وقتی بغض کردی گریه کنی. باید یاد

بگیری  وقتی کسی ناراحتت کرد بیانش کنی. باید یاد بگیری انکار نکنی. باید یاد بگیری

سرکوب نکنی.

_ چقدرررر کار باید بکنم!!! حوصلشو ندارم .کسی نیست کمکم کنه. تو هم که نمیتونی.

_ باید بگردی پیداش کنی. خودت رو اینجوری رها نکن . استادم فروید گفته.

_ فروید که مرده پس کیو پیدا کنم؟

کجا رفتی؟؟؟ اهاااای؟ دوباره تنهام گذاشتی؟ نرو خواهش میکنم!

_ حرف اخر: اگه بهت بگم که الان باید دار فانی رو وداع بگی. طول میکشه تا بفهمی.

حرف اخرم اینه به خودت کمک کن نذار اینجوری زندگیت تموم شه.

 

و ناگهان از این رویای صادقه بیدار شدم...

 

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kouchehayeghadimi
This Themplate  By Theme-Designer.Com