وابستگی هام...
ن : وفا ت : جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ ز : ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ

اخیش بلاخره صفحه ی ارسال مطلب باز شد.برای نوشتن در حد 1 دقیقه بی طالقت

شدم این صفحه هم باز نمیشد و احساس میکردم کلمه ها از سر انگشتام دارن لیز میخورن و میفتن خوب شد باز شد و گرنه همشون در میرفتن از دستم.زبان.دوباره بی

خوابی زده به سرم ساعت در حال حاضر اگه بخوام دقیق بگم 12:33 نیمه شبه.تصمیم

نداشتم چیزی بنویسم یهویی هوس کردم.وسوسه انگیز بود برای اولین بار این صفحه ی

ارسال مطلب.طبق معمول هم هر وقت یه چیزی برات خیلی خواستنی بشه به همون

اندازه دست نیافتنی هم میشه مصداقش یه لحظه این صفحه ی ارسال مطلب بود.الان

خیلی چیزا از یادم رفت چون این اینترنت داره بازی در میاره و هی قطع و وصل میشه کلا

تمرکزمو به هم ریخت منم که حسااااس.مژهیه موقع هایی خیلی اروم میشم از درون کم

اتفاق میفته اما خب امشب از اون شبا بود.دلم سرشار از احساس نسبت به اطرافیانم

شد.یه دفعه احساس کردم باید قلب تک تکشون رو به دست بیارمو دل همشون ازم

راضی باشه.منطق من شده این قضیه تازگیا:سعی کن نمیگم" باید" ولی سعی کن

همیشه دل همه ازت راضی باشه حتی اگه سخت ترین شرایط رو از نظر روحی

داری و مطمئن باش اون سختیه زودی تموم میشه ولی تو اون فرصته رو از دست دادی که با

هاش میتونستی قلب اون طرف رو به دست بیاری.اون وقته که جز ژشیمونی هیچی

عایدت نمیشه و افسوس میخوری.

امشب سعی کردم دل مامان بززگ و بابا بزرگمو خیلی به دست بیارم.تازگیا بی معرفتی

میکنیم ما نوه ها کم بهشون سر میزنیم ناراحتم از این قضیه ولی خب اگه چیزی هم

بخوام بگم توجیه میشه.امشب تولد بابا بزرگمم بود راستی.عزیز دلم چقدر خوشحال

شد ما اخه غافلگیرش کردیم .این روزا فشار خیلی روشه برای همین خواستیم یکم

دلش شادتر بشه.براش تولد گرفتیم.همش داشتم تو صورتش نگاه میکردم و کیف

میکردم که امشب خوشحاله.خنده هاش دلمو اروم میکرد.اما مامان بزرگم که حسابی از

دستم ناراحت بود چون نزدیکه 2 هفته بود ندیده بودمش دلم میخواست اونم امشب

بفهمه برام مهمه.بهش گفتم "مادر" یادته بچگیامون اخر شبا که جمع شبانه ی بزرگترها

تازه گل میکرد و ما بچه ها از زور خواب همون دور و برا  رو زمین یا رو تخت خاله کوچیکه

خوابمون میبرد ؟ بزرگ ترها که میدیدن ما بیهوش خوابیم بیدارمون نمیکردن و میذاشتن

شب همون جا خونتون بخوابیم.بعد میومدی دشک های خنک برامون ژهن میکردی و ما

رو میخوابوندی روی اون دشک ها و ملافه ی خنک مینداختی رومون.هنوز بوی اون بالش

ها که سرمو فرو میکردم توش تو دماغمه.عطر چای شیرین صبحونه که برام درست

میکردی .همش تو قلبمه همشون تو ذهنمه.مادر دیگه اون روزا برمیگرده؟؟  "مادر" الان

که بزرگ شدم مثله همون موقع ها انقدر همه ی اون چیزا رو شیرین میبینم؟ یادته

داستان نمکی رو برامون میگفتی؟ 

هزار بارم تکرارش میکردی ازش خسته نمیشدم.یادته خوابم نمیبرد بهت میگفتم خوابم

نمیبره میگفتی چشاتو رو هم بذار الانه خوابت میبره. الان که خوابم نمیبره دلم میخواد

باشی ژیشم برام از اون قصه ها بخونی و بگی چشاتو رو هم بذار الان خوابت

میبره."مادر" خوبم ببخشید که دیگه مثله اون موقع ها نوه ی خوبی نیستم برات

میترسم از دستتون بدمو بعد حسرت بودنتونو بخورم.هر چی بزرگتر میشم وابستگی

هام کمتر میشه.چه بلایی داره سرم میاد؟ نمیدونم.فقط کاش میدونستید اگه دیگه

نمیتونم براتون مثله اون موقع ها باشم ولی دلم برای همتون میره به اسمونها.ازم

دلگیر نباشین من به غیر از شما ها مگه کیو میتونم داشته باشم.؟

کاش ازم راضی باشین اخه شما هم والدین دومم هستین شما راضی باشین همه چیز

دارم تو زندگیم.

دوستون دارم.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kouchehayeghadimi
This Themplate  By Theme-Designer.Com