|
کوچه های قدیمی | ||
|
[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٥ ب.ظ ] [ وفا ]
[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٢ ب.ظ ] [ وفا ]
[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٩ ب.ظ ] [ وفا ]
لی لی لی لی لی لی لی لی حوضک علی کوچولو این مرد کوچک علی کوچولو تو قصه ها نیست مثل من و توست اون دور دورا نیست نه قهرمانه نه خیلی ترسو نه خیلی پرحرف نه خیلی کم رو خونه شون در داره در خونه شون کلون داره اتاقش تاقچه داره حیاطش باغچه داره باغچه اش گلی گلی کنار حوضش بلبلی لای لای لای لی لی لی این ماردشه مادر علی مامان جونش چه مهربونه علی کوچولو اینو می دونه این هم باباشه که خالیه جش رفته به جبهه خدا به همراش علی کوچولو چه خوب و نازه واسمون داره حرفهای تازه **
[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۸ ب.ظ ] [ وفا ]
" دست نوشته ها"
قبل از اینکه دستمون به دهنمون برسه اون پایین مایینا زدگی میکردیم تو یه کوچه 6 متری ،تا یه مدت زیادی اجازه نداشتم از کوچه پامو بیرون بزارم . آجی کوچیکه از بی بی سی هم سریع تر راپورت میداد ته کوچه یه بیابون بود یه بار با پسرا رفتیم چوب کشیدیم . احساس خلاف بودن کلی کیف داشت. دو تا بقالی بود یکی سر کوچه یکی ته کوچه مش جواد یه پا نداشت اما دلیل نبود که ناقلا نباشه آقای کرمی رو میگفتن مواد میفروشه به ما هم توصیه اکید(در حد کتک) که از اون نخریم چیزی ولی خدایی مرد با حالی بود تابستون که میشد صبح تا شب تو کوچه میپلکیدیم فقط نزدیک خونه آقا شاپور نمیشدیم. خیلی ترسناک بود آخه میگفتن یه بچه رو پخته و خورده بهش سلام میکردیم با ترس و لرز چه توپایی که از ما پاره نکرد خدابیامرز. اون وقتا دوچرخه کورسی مد بود میگفت :خارج یه جورش هست 100 گرمه؟ من: اووو راس میگی؟ دوچرخه من یه دوچرخه خرگوشی بود مال بچگی های مامان مارکش پژو بود چقدر به مارکش مینازیدم یادم رفته بود تا اینکه اومدم اینجا یه عکس از اون دوچرخه خرگوشی ها رو دیدم البته مارکش اون نبود ولی منو برد به کوچه ی بچگی هام که هر چی من بزرگ تر شدم اون کوچیکتر شد مثل دل. من.. پ.ن:ببخشید با تاخیر این نوشته اپ شد هم به خاطر سفر من و هم به خاطر سفر طولانی محمد خان. پ.ن:عیدیه خیلی قشنگی بود .مرسی.از همون دستنوشته هایی که من میپسندم...
[ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳۸ ب.ظ ] [ وفا ]
امشب تمام قلب پاره پارست.به خاطر خبر فوق العاده عجیبی که شنیدم.دختر 16 ساله ی یکی از معلمهای قدیمی ام به خاطر ایست قلبی فوت کرد.امشب وقتی این خبر رو شنیدم فقط یک لحظه تصویر معلمم جلوی چشمم اومد.اینکه 20 روز از مرگ دخترش همه حاصلش میگذره خدایا یعنی چه حالی داره.از سر شب تا حالا اشک میریزم.نمیدونم به خاطر کی ؟به خاطر مادر به خاطر اون دختر یا خودم.اینکه فاصله بین خوشحال بودن و غمگین بودن به اندازه ی یک تار مو هست.اینکه در تمام این دنیا ایا بعد از این چیزی وجود داره که قلب اون مادر رو تسکین بده.من که مادر نشدم ولی به نظرم انگار روح اون مادر با فرزندی که از دست میده پر میکشه و میره.تماااام.زندگی تمام شد به همین راحتی اون دختر بین خانواده نیست.به همین راحتی دنیا به کامشون تلخ شد.چقدر بیهوده توی زندگی حرص میزنیم.چقدر بیهوده میدویم.اگه مرگ رو همیشه انقدر نزدیک در برابرمون میدیدیم ایا قضیه فرق نمیکرد؟خدایا خدایا خدایا حکمت قدم هایی که بر میداری بر من اشکار کن...خدایا صبر تنها چیزی هست که ازت میخوام برای اون مادر دل شکسته و رحم به همه کسانی که باقی موندن...امین
از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم ...
[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٦ ب.ظ ] [ وفا ]
یک شبی مجنون نمازش را شکست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
عشق لیلا در دلت انداختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سر میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
- شعر از: مرتضی عبداللهی
[ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٥ ب.ظ ] [ وفا ]
شاید بتوان گفت "چلوکباب " در کنار "آبگوشت" معروفترین غذای ایرانی باشد که از شهرتی جهانی نیز برخوردار است، اما بانی مبتکر و با درایت این غذای ملی ایرانی که اینک آوازه جهانی یافته ، چه کسی بود؟ حتما دوستانی که در تهران بودهاند و خصوصا گذرشان به بازار تهران افتاده، حداقل نام "چلو کبابی نایب " به گوششان خورده است. بنا به روایت برخی مورخان معاصر به ویژه "جعفر شهری " تاریخ نویس و تهران شناس معتبر، پخت کباب ایرانی و همراه نان از زمان ناصرالدین شاه قاجار و در دربار او و از دوران رضا خان همراه برنج و تحت عنوان "چلو کباب " در میان عوام رایج شد و باعث و بانی آن شخصی بود به نام " غلامحسین خان نایب "( و البته پدرش). جهت اطلاع کاملتر و بی واسطه تر با بانیان "چلو کباب " در یک اتفاق و برخورد تصادفی در شعبه روبروی خیابان زعفرانیه "چلوکباب نایب" با علی خان نایب، فرزند غلامحسین خان نایب معروف، مبدع "چلو کباب " ملاقات کردم. پیرمردی حدود 80 ساله و خوش مشرب که به گفته پسرش، 27 سال رییس صنف چلو کبابیها بوده و 26 – 25 سال هم در خارج از کشور به سر برده و به ایرانیهای مقیم خارج این غذای ملی را ارائه میداده است.
خودش میگوید:" پدر بزرگم از دوستان دوران نوجوانی ناصرالدین شاه بود که همراهش و در دوران ولایتعهدیاش در تبریز زندگی میکرد و در همانجا به اتفاق 6 تن دیگر از رفقایش کباب پختن را در دربار قاجار شروع میکنند که ناصرالدین میرزای جوان همواره علاقمند بوده که نحوه طبخ کباب را توسط آنها ببیند." اما جناب علی خان نایب به خاطر نمیآورد چگونه پدر بزرگش به راز و رمز پختن "چلو کباب" رسید. او ادامه میدهد " پس از به تخت نشستن ناصرالدین میرزا در تهران، وی آن 7 نفر رفقایش از جمله پدر بزرگ من که البته هنوز لقب نایب نداشته است را به دربار خود میآورد و همچنان با آنها رفاقت میکند و البته همچنان کباب پختن هم به همان شیوه تبریز در دربار و توسط رفیقان شاه قاجار رواج داشته است تا اینکه امیر کبیر به خاطر حفظ پرستیژ دربار در نگاه مهمانان خارجی، ناصرالدین شاه را وا میدارد تا آن 7 نفر را از نزد خود براند. اما پدر بزرگ من برای اینکه از دوست قدیمیش دور نشود در نزدیکی کاخ گلستان و داخل بازار، دکانی باز میکند و همان شغل کبابیاش را برای عوام ادامه میدهد و این برای اولین بار بوده است که کباب پزی و کباب خوری میان مردم رواج مییابد." دکانی که علی خان نایب نام میبرد همان "چلو کباب نایب بازار " است که هنوز دائر میباشد. اما "چلو کباب " از زمان غلامحسین خان نایب یعنی پدر علی خان تهیه و طبخ میشود و از زمانی که او در همان دکان و پس از مرگ پدرش مشغول کار میشود به مردم ارائه میگردد. علی خان نایب میگوید :" کم کم انواع و اقسام چلو کباب توسط پدرم باب شد از نوع سلطانی و کوبیده گرفته تا چلوکباب برگ و همه آنها به بهترین نحو طبخ میگردید به نحوی که خیلی سریع آوازه چلوکباب نایب در سراسر ایران پیچید و هرکس به تهران میآمد یکی از واجباتی که خود را ملزم به انجامش میکرد، رفتن به چلوکبابی نایب بود. " با موفقیت "چلوکبابی نایب " و به تقلید از آن، مغازههای دیگری به تهیه و طبخ و عرضه چلو کباب اقدام کردند که از معروفترینشان میتوان به "چلوکباب شمشیری" اشاره کرد که هنوز در گوشه سبزه میدان تهران دائر است. علی خان نایب میگوید : " شمشیری هم داماد خانواده ما بود و در واقع با دختر عمویم ازدواج کرده بود و به نوعی شریک پدرم محسوب میگردید." میپرسم اسم و عنوان "نایب" از کجا بر پدر شما نهاده شد؟ پاسخ میدهد:" پدرم در زمانی که محمد علی شاه مجلس را به توپ بست و جنبش مشروطیت را سرکوب نمود، در زمره مشروطه خواهان و آزادی طلبان بود و در همان دستهای که سر راسشان قرار داشت و در مبارزات هدایتشان میکرد، به او لقب نایب داده بودند. و این لقب بر وی ماند و زمانی که قرار شد برای افراد شناسنامه صادر شود همان نایب نام فامیلی ما شد."
[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤٤ ب.ظ ] [ وفا ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||