ن : وفا ت : جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ ز : ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ

برای نویسنده ی این وبلاگ دعا کنید.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


گذاشت و گذشت...
ن : وفا ت : یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢ ز : ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ

روزی که به این وبلاگ اومدم 18 سالم بود .

تازه میخواستم وارد دانشگاه بشم. پر از امید و ارزو بودم . 18 سال همه ی دنیا بر وفق

مرادم بود . میخواستم از کامروایی هام بگم . از غم هایی که دلیلش بی غمی  بود .

یه مدت این وبلاگ شد همه ی زندگی من . بماند که چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم

که هنوز هم تاوانش رو پس میدم...

حالا در این لحظه همه ی دلخوشی هام رو از دست دادم. هر چیزی که باعث میشد

زندگی برام لذت بخش بشه. مهمتر از همه عزیز ترین کسم که دیگه ندارمش.

یه مدت احتمالا نخواهم بود . شاید هم تغییر وبلاگ بدم ...

به هر صورت باید واقعیت رو بپذیرم که دیگه زندگی من بر نمیگرده ...

این وبلاگ یاداور چیزهایی هست که تا همیشه برای من خواهد مرد.

خاکستری که دیگه نمیخوام حتی ذره ای ازش به من بچسبه . 

" کوچه های قدیمی " من از من دلخور نباش من از گذشتم دل کندم .دل کندنم از تو

قطعا اسون تره...

خداحافظ محمل ارامش من...

" ما ازموده ایم در این شهر بخت خویش      

              بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش"

 

با مهر : سارا 

پ.ن: دوستان وبلاگی من فراموش نخواهند شد...

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


هیچکی مثل تو نبود...
ن : وفا ت : سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢ ز : ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ

وقتی قلمت یاریت نمیکنه باید بهش فرصت بدی .

وقتی میخوام همه چیز بگم و هیچ نگم فقط یه راه دارم :

خودمو بسپارم به همون اهنگی که حرف دلمو خیلی لطیف تر میخونه: 

تقدیم به عزیز از دست رفتم:

 

 

هیچکی مثل تو نبود   

 

 



کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


لمس خدا...
ن : وفا ت : چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ ز : ۳:٥٥ ‎ب.ظ

دنیا در مقابل اخرت.

اخرتی که اصل هست و دنیای که از فرعی ترین ها هم فرعی تر ه.

دنیای پر از فراموشی و لذت. دنیایی که خودمون راحت بهش میسپاریم و درش غرق

میشیم و اگه تلنگرهای خدا نباشه در جهالت خودمون باقی میمونیم.

دنیایی که ما درش زندگی میکنی خیلی خیالیه خیلی تهیه. این نباید شعار باشه باید

هر روز با عمق وجودت درکش کنی اون وقت شاید  بتونی اون جور که شایسته ات

هست زندگی کنی. صد سال هم نماز و روزه و دعا و مناجات بخونی اگه اخلاق نداشته

باشی هیچ کدوم اندازه ی ارزنی اون دنیا دستت رو نمیگیره .

اخلاق یعنی دلی رو نرنجونی یعنی نسبت به بنده هایی که خدا نسبت بهشون غیوره

گذشت داشته باشی. اون وقت دیگه کارت درسته. 

احساس میکنم اگه الان در همین لحظه از دنیا برم هیچ چیزی ندارم که دستم رو بگیره و

نجاتم بده . کاش خوب باشم . کاش مادرم بهم افتخار کنه .کاش براش صالح باشم...

عمقه مصیبت رو که درک کنی دستت بیشتر جلوی خدا دراز میشه. خدا انقدر مقاوم ات

میکنه که بعد از اون هرچقدر ناملایمتی ببینی به خودش فکر میکنی .

فقط یه جایی میرسی که ممکنه خسته شی از خدا گله کنی خدا هم با جون دل هرچی

بگی گوش میکنه و مطمئنی که حتی چیزای بد هم میشنوه و بعد دوباره به سمتش

میری .تو خوشحالی که پناهت میشه فقط یکی . پناهی که دیگه نمیترسی ازت

بگیرنش یا از دستش بدی.

خالم صبح زنگ زد دیشب خواب زیبایی دیده بود خیلی زیبا:

خواب دیده بود که روز تولد مادرم بوده . میگفت مادرم لباسی پوشیده بود که خیلی زیبا

بوده و یه تاج خیلی زیبا روی سرش بود .میدونست که داره با روح مادرم صحبت میکنه .

میگفت اصلا شبیه ما  نبود یه جور دیگه یه جور خیلی خاصی .شبیه ما انسان ها ی

زمینی نبود فارغ از جسم. (برای خالم مادرم مثله یه مادر بوده . 20 سال تفاوت سنی

داشتن و خالم واقعا عینه مادر دوستش داشت). خالم به مادرم میگه اگه سپهر ( پسر

کوچولوش) نبود میومدم پیشت .مادرم میگه من اینجا خیلی راحتم . خیلی راحت شدم 


خیلی جای خوبی دارم( چندین بار تکرار کرد) فقط 3 روز اول خیلی سخت بود( فکر کنم

اشاره به همون 3 روز سختی که همه بعد از مرگ تجربه میکنن در واقع روزهایی که

روزهای رسیدگی به اعمال و حساب و کتابه). همش منتظر یه نوری بودم ( انتظار و

تنهایی توی قبر( قبر برزخی) نه قبری که ما از اون تصوری داریم.

خاله ام شروع به گریه کردن میکنه و باز مادرم میگن که گریه نکن من خیلی راحتم.

و میره روی یه تخت دراز میکشه و با یه صدای لطیفی به خالم میگن که برو عزیزم برو بخواب .

خاله ام تعریف میکنه وقتی توی خواب به خواب رفتن از خواب بیدار شد. و واقعا احساس

کرده که روح مادرم رو دیده .

من خودم تصور از این خواب قطعا یه نوع رویای صادقه هست . فوق العاده زیبا بوده.فوق

العاده واقعی .( اشاره به 3 روز اول یا اومدن نور ) واقعا جالبه.

برای من کافیه که مادرم بهترین جا رو داشته باشه ولو اینکه ما پر از غم و غصه و

خستگی باشیم.

پ.ن: سه روز مهمون امام رضا شدن خیلی بهترم کرد . امام رضا خیلی سریع

جواب میده خیلی سریع . ادم یه جورایی عاشقش میشه. 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


خوابت را دیدم...
ن : وفا ت : سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ ز : ۱:٠۸ ‎ب.ظ

دیشب خوابش رو  دیدم .

خواب مادرم رو

خواب اتاقش را که به رویم باز شده . اتاقی که دو ماهه نمیتونم  پا  درش بذارم  .به در

بسته اش که نگاه میکنم تمام تنم میلرزه  . وداع گاه من با مادرم همان جا بود . درون

اتاقش.

دیشب خوابش رو دیدم.

خواب مادرم رو

خواب ان موهای زیبایش را که کوتاه کوتاه کرده بودند و من چقدر غیرتمند بودم نسبت به

انها.

--------

خواب دیدم موهایش بلند شده و من با ذوقی سرشار فقط نگاهش میکنم و زیر لب تکرار

میکنم: مامان موهات بلند شده و مامانم در حالی که میخندید گفت اره ببین بلند شده.

 

دیروز سر خاک کلی قران خوندم و خیرات دادم .خوشحال شدم که شبش در حالی که

خندون بود اومد به خوابم. 

الان که فکر میکنم میبینم خدا خیلی صبر داده در برابر چیزهایی که من تنم در

مقابلشون میلرزید. من نسبت به وجود مادرم به ماهیتش خیلی تعصب داشتم خدا

وجودش رو ازم گرفت و بردش زیر خاک و من نتونستم در برابر زور خدا حرفی بزنم . تنها

کاری که میتونستم بکنم این بود که به وجودش فکر نکنم .به وجودی که دیگه ندارم .

وقتی به عکسش نگاه میکردم با خودم میگفتم این عکسه رفته خودش که هنوز هست.

20 سال شب و روزت دار و ندارت یکی باشه و در عرض 3 روز از دستش بدی .خدایا

 عدالتت کجاست؟ چرا عدالتت همین جاست .همین داغ هم پر از عدالته اما من احمق

نمیتونم درکش کنم.

زندگی میکنی میکنی میکنی  و ناگهان ایست. 

این ایست مثله همون ضربه هست که وقتی پات رو تو دنیا میذاری بهت وارد میشه. یه

مدت عجیب زیر و رو میشه زندگیت . شب و روز رو درک نمیکنی . خوردن و خوابیدن رو

بی اهمیت میشماری. دقیقا وارد خلا گندی میشی که میکشتت درون خودش و تو ناگزیر

هیچ حرکتی نمیکنی . توانی هم نداری که بخوای مبارزه کنی . تصورت اینه که دیگه

کسی نیست به خاطرش زنده بمونی . 

فعلا فقط روز رو به شب و شب رو به روز میگذرونی و مدام دعا میکنی که خدا کمکت کنه.

از مادرت میخوای که بهت ارامش و تسلی بده.

یه موقع هایی به خودم میگم اگه ایمانم کم بود قطعا زندگیم رو تموم کرده بودم شاید به

جایی برسم که ناگزیر خلاف همه ی عرف ها و شرع ها عمل کنم.

 پ.ن: پدرم خیلی غمگینه و من نمیتونم براش کاری بکنم چون خودمم داغونم و

این منو اذیت میکنه.

پ.ن: مادربزرگم هم بعد از 3 ماه به رحمت خدا رفت . حالا دیگه پدرم نه

همسری داره و نه مادری.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


در چهلمین روز درگذشتت
ن : وفا ت : چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ ز : ۳:۱٥ ‎ب.ظ

40 روز گذشت؟ !!   

چهل روز است که تو رفته ای؟!!

باورم نمیشود.  این فاصله را باور نمیکنم . این کنده شدن را.

انقدر وجودت زنده بود برایمان که تصورش هم تنمان را میلرزاند .

چه روزها که وقتی خواب بودی باید صدای نفس هایت را میشنیدم باید بالا و  پایین رفتن

نفس هایت را میشمردم تا دلم ارام میگرفت که همه چیز خوب است.

و خدا ...

و خدا به همان که فکرش را نمیکنی تو را می سنجد.

به همان که نفست را میگیرد .

وقتی میگویم فکرش را نمیکنی باید بروی اخر دنیا  شاید انجا توانستی عمق این جمله

را درک کنی. 

میخواهم بگویم انقدر درکش سخت است که اگر تقلا به درکش کنی بی شک جنون

گریبانت را خواهد گرفت.

اگر بخواهم از تو بگویم قلمم یارییم نخواهدکرد  همین بس که هیچ کس باور نکرد  

تو از خودت از همه چیزت گذشتی به خاطر دیگران  و باور کن هیچ کدام از ما نتوانست به اندازه ی ذره ای  برایت جبران کند . براستی که قابل جبران نبوده و نیست .

کم مادری نبودی .کم مادری نکردی . و وعده خدا از ان تو باد  که  " بهشت زیر پای های

محکم توست "

و حالا ما مانده ایم و این فقدان ...

انقدر ما را از ان خود کرده بودی که قلب هایمان یکی شده بود .

و حالا من در طول این چهل روز هر چه جست و جو میکنم پیدا نمیکنم دلم را. 

میدانم که با خودت برده ایش . اخر نگفتی حالا من بی دل کجای دنیا را بگیرم؟

روزها فکر من این است که چطور میشود محکم بود؟ صبر کرد. شکیبا بود.

وقتی میسوزم از این همه خالی بودن 

وقتی عمق درد را در لحظه به لحظه ی خاطراتم احساس میکنم 

اصل درد را میچشم باطن فقدان را .

چطور این این سه حرف "ص" " ب"  "ر" را برای خودم معنا کنم؟

 

امام علی میگوید: 

مردم! شما در این دنیا هدف تیرهای مرگ هستید که در هر جرعه ای اندوهی گلوگیر و

در هر لقمه ای استخوان شکسته ای قرار دارد . در دنیا به نعمتی نمیرسید جز با از

دست دادن نعمتی دیگر.

پس چه پست است این دنیا و همه مانند فریب خوردگانی  ساده لوح این همه پستی را

زیبا انگاشته ایم .

همان شادی و خوشبختی که  تو روزی خودت را در ان غرق کردی و تصور کردی خدا

چقدر دوستت دارد که این همه نعمت و دلخوشی به تو داده است و تو در مستی و

غفلتی ندانی که دوست داشتن خدا به این چیزها نیست . خدا حساب کتابش عجیب

حساب کتابی است که تو تا اخر دنیا هم درکش نمیکنی.

و من بیرون نخواهم امد از این مصیبت . زنده هستم تا موعدی که وقتش برسد زندگی

خواهم کرد . گاهی خوشحالم گاه غمگین . ولی در لحظه به لحظه ی

زندگی ام این اندوه بزرگ مرا رنج خواهد داد.

ته دلم خالی است هر چقدر هم از راه و  بی راه پرش کنم پر نمیشود .

اصلا مگر پر شدنی است جای خالی کسی که همه ی زندگیت به او ختم میشد .

و حالا من در این لحظه نقطه ی عطف زندگی ام را از دست داده ام و یحتمل برگشت پذیر

نیست این زندگانی تا لحظه ی وصل من به او...

 


"و این ذره ای از سوز دل من هم نبود مادرم در چهلمین روز در گذشتت."







کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : وفا ت : شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ز : ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ

مصیبتی  سنگین ناگهان بر سرت فرود می اید 

انقدر سنگین است که نباید درکش کنی اگر تقلا به درکش کنی بی شک جنون گریبانت را

میگیرد.

وقتی دچارش میشوی خودت را میسپاری به زمان .حرفهای اطرافیان را برای خودت تکرار

میکنی بلکه کمی ارام شوی " تقدیر چنین بود" . " مادرت جایش قطعا خوب است" " این

بخشی از زندگی توست باورش کن" .

لحظات سخت و جانکاهی را میبینی ولی نمیتوانی از شدت درد اشک بریزی . مادرت را

بی هوش میبینی در حالی که اطرافیان از بودن و زنده ماندش قطع امید کرده اند .باران

شدت گرفته در شهر امل . همان جایی که مادرت به هوای فقط دو روز تفریح به انجا سفر

کرده بود .

تا دیروز فکر میکردی مادرت فقط دو روزی بی هوش است و روز سوم به هوش می

اید پایت را که میگذاری در این شهر در ان بیمارستان که به راستی برایت جایی است

نفرین شده صورت هایی ویران را میبینی .پدرت را در حالی که زار میزند . چشمانت

سیاهی میرود مگر بر سر مادرم چه امده است؟ تا به حال انقدر از خود بی خود نشده

بودی گویی تو هم زمان مرگت نزدیک است . 

التماس پرستاران را میکنی که بگذارند برای 1 دقیقه مادرت را برای اخرین بار ببینی .

میگویند کمای عمیق . ولی دروغ میگویند . حقیقت " مرگ مغزی " است. همیشه پیش

خودت خیالت راحت بود که اتفاقات ناگوار از ان کسانی است که  امکاناتی در اختیار

ندارند . ما که خیالمان راحت است بهترین بیمارستان ها بهترین امکانات و بعد هم

بهبودی . با پول همه چیز بر وفق مراد است.

ناغافل خدا به تو نشان میدهد نه پول نه بهترین امکانات هیچ چیز بهایی ارزش ندارد

وقتی من نخواهم .

مادرت میرود شمال . میرود جایی که از شهر 4 ساعت فاصله دارد . درون جنگل خدا

.میرود به شهری که بهترین بیمارستانش تشخیص نمیدهد مادرت سکته مغزی کرده

است .و به دلیل شرایطش نتوانی به تهران به بیمارستانی مجهز حتی به شرط هلی

کوپتری با همه ی تجهیزات پزشکی   انتقالش دهی . ان لحظه خدا می خندد و میگوید میبینی بنده من ؟ همه دنیا را هم که زیر رو کنی حریف

نمیشوی تا من نخواهم . مادرت جلویت پر پر میشود . با التماس برای 1 دقیقه به ای

سی  یو میروی پاهایت سست سست است به دنبال مادرت میگردی سرت را

میچرخانی که ببینی نفست کجا به خواب رفته. پیدایش میکنی . نمیشناسیش. مگر

میشود؟ این مادر من است؟ دور چشم چپش حلقه ی بزرگ کبودی است . موهای

زیبایش را کوتاه کوتاه کرده اند . زجر اور است .هیچ کس نمیتواند بفهمد که چقدر مصیبت بار

بود دیدن صحنه ای که هیچ گاه در تصورت نمیگنجید . دلت میخواهد تو به جایش بمیری

.دیوانه میشوی و همچنان نمیتوانی اشک بریزی . بیرونت میکنند حتی نمیتوانی برای اخرین

بار دستانش را بگیری ای خدااااااااااااا ای خدااااااا فقط از شدت رنج و مصیبت همین را

میتوانی بگویی . شب شده به زور راهیه تهرانت میکنند .زن دایی میخواهد ارام ارام خبر فت

مادرت را بدهد و تو قبل از هر چیز فهمیده ای . همه ی این درد ها را میچشی و باز هم

نمیتوانی بگریی. میدانی طوفانی درونت بعد ها به پا خواهد شد . خودت را میسپاری به

روزها . روز خاک سپاری . خودت را میسپاری به لحظه ها لحظه ی باز کردن کفن مادرت و برای اخرین بار

دیدن صورت زیبایش . دلت میخواهی بمیری با همه وجودت .خودت را میسپاری به ختم به هفت به رفتن سر خاک

مادرت غافل از اتفاقاتی که درونت در حال رخ دادن است همان طوفان . نزدیک است همان جنون . 

 باور کن طوفانی است سهمگین این فقدان. تو را نابود میکند تا  تو هم به او بپیوندی . سلول های بدنم همه تمنای وجودش

است .تا من هم به او نپیوندم ارام نخواهم گرفت . میدانم نزدیک است روز وصل من . میدانم ...


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


کاش...
ن : وفا ت : جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ ز : ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ

کاش زودتر قصه ی منم تموم بشه...

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kouchehayeghadimi
This Themplate  By Theme-Designer.Com